محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1885
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و از آن شكيب نداشت و چون توشهء وى تمام ميشد هنگام حركت ، براى توشه گيرى او كيسه ها پر مىكردند كه بر مىگرفت و در دشت و كوه هر كجا بود مىخورد و مىخورانيد . عمرو گويد : وقتى اين جمع به مقابلهء هرمزان رفتند و در اهواز و مقابل او اردو زدند طاقت مقابله نداشت و صلح خواست كه به عتبه نوشتند و رأى خواستند ، هرمزان نيز به او نامه نوشت . عتبه دربارهء همه اهواز و مهرگانقذق صلح را پذيرفت بجز نهر تيرى و مناذر و آن قسمت از سوق الاهواز كه بر آن تسلط يافته بود كه گفت : « آنچه را به دست آوردهايم به آنها پس نبايد داد » آنگاه سلمى بن قيس را بر پادگان مناذر گماشت و كار آنجا با غالب بود . حرمله را نيز بر پادگان نهر تيرى گماشت و كار آن با كليب بود و اين هر دو از پادگانهاى بصره بود . طوايف بنى العم كوچ كردند و در بصره اقامت گرفتند و پيوسته چنين بودند . گويد : عتبه ما وقع را به عمر نوشت و گروهى را فرستاد كه سلمى از آن جمله بود و به او گفت كه يكى را بر عمل خويش گمارد . حرمله نيز بود كه هر دو از صحابه بودند با غالب و كليب . فرستادگان بصره نيز آمده بودند عمر گفت : « حاجات خويش را بگوييد » همگى گفتند : « دربارهء عامه هر چه خواهى كن ، ما دربارهء خويش سخن داريم » و همه طلب براى خويش كردند مگر احنف بن قيس كه گفت : « اى امير مؤمنان ، تو چنانى كه گفتند ، باشد كه چيزى از مصالح عامه بر تو نهان ماند كه بايد با تو بگوييم كه والى چيزهاى نديده را به ديدهء اهل خبر مىبيند و به گوش آنها مىشنود . ما پيوسته از جايى به جايى شديم تا به دشت باز آمديم . برادران ما مردم كوفه به جايى فرود آمدهاند كه از چشمه هاى خوشگوار و باغستانهاى خرم ، چون تخم چشم شتر تيره است ، ثمر مىگيرند و كم نمىشود ، اما ما مردم بصره در شوره زارى سست